رفتم ساعت بخرم

فقط یه مدل چشمم گرفت مدلش zara بود

اول گفتم چند، فکرکردم گفت 2800

بعد دقت کردم فهمیدم گفت 9800

دلم نیومد بخرم

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 2:7 توسط Boy | 

س شنبه نوبت دکتر مامان گرفتم

گفتم نمیتونه بیاد دکترش گفت

عکس و فیلم بگیرید بیارید ببینم

امروز پانسمان عوض کردم فیلم و عکس گرفتم

فقط میترسم عفونت کنه

مگرنه همه چیز بهم میریزه

​​​​​​.

چند روزه بدنم کوفته اصلا نمیتونم از جام بلند بشم

صبح رفتم بیمه هنوز جواب اعتراضم نیومده

اینام عذابن

درخواست دادم مادرم زیر نظرم بیمه بشه

بارزس اومد گفت به شما تعلق نمیگیره

نیاز ندارید :/

​​​​​​

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 1:59 توسط Boy | 

هی میگن رابطه سمی رو تموم کنید

چون به نفع هر دو طرفه

درسته ها

ولی سمی بودنش فقط با کات کردنش تموم نمیشه

یکم که میگذره تازه میفهمی

چقدر نسبت به همه بد بین شدی

چقدر اعتماد کردن برات سخت شده

چقدر ارتباط گرفتن با آدمای جدید اذیتت میکنه

چقدر حس میکنی ی رابطه سالم و درست

فقط ی دروغه برای سو استفاده از اعتمادت

و تهش دوباره تنهاییه

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 1:45 توسط Boy | 

اگه يه ماشين تو اتوبان ديديد

دوتا پسر توش نشستن چراغ سقفي روشنه

اينا فندك گم كردن

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 13:54 توسط Boy | 

داداشم یخره گوشت مرغ اورده

میگه زنم یه هفته اینجاس بخاطر اون اوردم

ولی دیشب که داشتن میرفتن من تو کوچه بودم

دیدم دوتا مشمبا غذا پر کردن دارن میبرن :/

به نگاه چپ انداختم بهش

خودش فهمید مال همون بنظرم گرفته

​​​​​​.

تازگیا مادرم داره به خالم میگه چجوری غذا بپزه

وضع بهتر شده

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 12:34 توسط Boy | 

هر سری پانسمان پای مادرم عوض میکردن

بابت هر پا 200 تومن میگرفت

این واقعا برام زور داشت ک 400 تومن

بدم بابت 5 دقیقه هیچ کاری نکردن

حالا بماند که ببرم و بیارمش

دیگ دیشب خودم عوض کردم

برای دفعه اول بد نبود 🤪

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 12:31 توسط Boy | 

اگه خالم از مادرم نگهداری نمیکرد

تا الان 3 بار بیرونش کرده بودم

از ‌شنبه هفته پیش تا الان یا دارم گشنگی میکشم

یا کلا املت خوردم

کم کم باید فکر خودم باشم :/

​​​​​​.

به صورت کاملا یهویی به سرم زده

کاش یکم قیافه داشتم

شاید زندگیم جالب تر بود /:

​​​​​

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 15:34 توسط Boy | 

یه افسانه‌ی خیلی قشنگی هست که میگه:

اگه لایقش باشی بهت تعلق می‌گیره

و اگه لیاقت بیشتر از اونو داشته باشی

ازت گرفته میشه..

پس بیخود برای چیزای که از دست دادید

ناراحت نباشید

حتماً قراره بهترش گیرتون بیاد .

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 12:6 توسط Boy | 

آپلود عکس

آپلود عکس

باورم نمیشه که پارسال این موقع

سخت مشغول کار بودم و ارزوی ارامش میکردم

فکر میکردم که اگه از این کار راحت بشم

بیشتر مشکلاتم حل میشه

ولی الان که همه چی تموم شده

من موندم و کلی مشکلات جدید که فکرشم نمیکردم

هرقسمت زندگی من شروع دوره جدیدی برای من

که هیچ وقت تمومی ندارن

​​​​​​....

​​​​​​

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 14:12 توسط Boy | 

آپلود عکس

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 14:3 توسط Boy | 

روزا چه سخت میگذره

شبا مادرم از درد میپیچه به خودش

به لطف کمربندهای مخصوص و واکر

راه میره اروم اروم داره بهتر میشه

​​​​​​،

خاله ام زنگ زده میگه بعد از ظهر، ننه رو میارم

جز مادرم و خاله کوچیکم 3 تا دیگ بچه داره

هیچ کدوم نمیان نگهش دارن

من ب عنوان نوه هزینه هارو میدم

ولی چندسال دیگه همشونو میبینم

همین الان بچه هاشون ریدن بهشون

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 10:52 توسط Boy | 

آشنا می‌شوی و عادت می‌کنی

تغییر می‌کنند و غریبه می‌شوند

تغییر می‌کنی و دیگر نه آشنا می‌شوی

و نه عادت می‌کنی

با تمام جهان غریبه می‌شوی

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 2:17 توسط Boy | 

این همه تلاش کنیم که نسل های بعدی

بهمون فش بدن

چه زندگییه

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 0:28 توسط Boy | 

از وقتی مادرم اوردیم خونه

خاله ام اینا به ننبزرگم گفتن مادرم بیمارستان

همینجوری رسیدگی به مادرم سخت

اونم بیاد دیگ تمومه

حالا خوبه خاله ام پیشمون مونده

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 11:16 توسط Boy | 

از وقتی مامان از بیمارستان اوردیم

این دوتا گاو یه مسخره بازیی دراوردن تو خونه

که کلا اعصاب روان منو بهم ریختن

امروز صبح باز شروع کرد چرت و پرت گفتن

منم یکم نشستم دیدم ول کن نیس

رفتم بیرون

اصلا یادم نبود ناهار نخوردم

حوصله هیچیو ندارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 21:21 توسط Boy | 

امروز بالاخره مادرم مرخص میشه،

زنگ زده میگه که، برام امبولانس بگیرید بیارتم!

منم دارم خود خوری میکنم این وسط

دیروز قرار بود مرخص بشه

به زور خودشو اونجا نگه داشته

از خودشم هی تعریف میکنه من نمیترسم و...

کلا از خودش تعریف میکنه و کسی ازش تعریف کنه

دوووووق میکنه 😂

حالا جدا از اینا

خونمون یه طبقه باید از پله ببریمش بالا

بیشتر این سخته

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 10:10 توسط Boy | 

من اومدم خونه و خاله ام پیش مادرم موند

درکل با ابجیش راحت تره خب

​​​​​​، حالا غروب زنگ زدم حالشون بپرسم

دیدم خیلی بهشون خوش میگذره انگار

مامانم میگفت چندروز بذار بمونم :/

میخوره میخوابه عششششق میکنه 😂

نوش جونش

حالا فردا عمل

قرار شد داداشم بیاد بریم پیشش

​​​​​​.

ظرفا زیاد بود بهم فشار اومد

امروز فهمیدم ظرف شستن سخته ها

واقعا خانوما درک کردم 😂

​​​​​​

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 2:14 توسط Boy | 

کارای بستری تموم شد

احتمالا صبح عمل بشه

خالم گفت پیشش می مونه

الان نمیدونم برگردم یا بمونم، بمونم فقط

باید بشینم درو دیوار نگاه کنم

​​​​​​،

مامانم پرستار با ویلچر میبرد و میاوردش

چ عشقی میکرد 😂

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 8:38 توسط Boy | 

خواهشا اگه کامنت میذارید

ارزوی خیر و سلامتی و....

کلا این چیزا برام نفرستید

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 22:52 توسط Boy | 

امروز نوبت دکتر مامان بود

دکتر گفت برای عمل کی وقت دارید

ما گفتیم هرچی زودتر بهتر

یهو گفت فردا بیاریدش :/

هیچی دیگه

فردا میبریمش بیمارستان

احتمالا فردارو بستری باشه

پس فردا عمل پاها

و برای جمعه احتمالا ترخیص بشه

فردا 8 میبریمش

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 20:28 توسط Boy | 

مگه قوی تر از اونی که داره توی تنهایی

با حال بدش می‌جنگه و بقیه فقط ازش

یه لبخند می‌بینن هم داریم؟!

هرجا هستی بدون خیلی قدرتمند و قابل افتخاری

که جا نزدی

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 10:16 توسط Boy | 

صبی با گلو درد شدید بیدار شدم

دیگه مجبور شدم برم دکتر

​​​​​سرم زدم

الان کل بدنم درد میکنه و کوفته ام

تازه یه کوچولو وزن گرفته بودم

اونم ب گ ا رفت

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 0:14 توسط Boy | 

چقدر خوابیدم :/

خواب دیدم رفتم تبریز گردی

چقدر قشنگ بود

با صدای اهنگ تبریزی که تلوزیون میخوند

بیدار شدم

فکرکنم تاثیر اون بود 😂

نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 11:54 توسط Boy | 

از لحاظ روانشناسی

وقتی کسی رو دوست داری

پیش اون بچه تر میشی

گاهی خنگ تر میشی چون زبونت

توانایی ابراز احساسات قلبت رو نداره

ولی همونقدرم روی تمام حرفاش و رفتاراش

حساس و زودرنج‌ میشی

قبول دارید اینو؟

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 11:55 توسط Boy | 

وام جور شد

تا سه شنبه دکترش ببینم کی نوبت عمل میده

فقط ماهی 3500 باید قسط بدم

​​​​​​ترس افتاده به جون مامان 😂

​​​​​​،

ننبزرگ هم گفتن معدش مشکلی نداره

فقط قرصاش نمیخوره

درد میکشه که کلا کرم داره

​​​​​​.

با داداشم یه گینر خریدیم شریکی

شروع کرده به خوردن

میگه روزی 3 پیمانه باید بخورم،

همینجوری میخورم حالم بد میشه

اونو دیگه اصلا نمیتونم 😂

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 0:16 توسط Boy | 

یه اندوسکپی میخواد بره

از صب نشسته عزا گرفته

هی میگه دیگه من میمیرم :/

نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 10:34 توسط Boy | 

آپلود عکس

هر از گاهی باید اینجا برم

چه بد چه خوب مرور خاطرات قشنگیه

​​​​​​.

آپلود عکس

از عجایب خودم بخوام نشون بدم

این عکس توضیح کاملیه

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 17:18 توسط Boy | 

پیام داده پول میخواد :/

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 15:35 توسط Boy | 

اینکه یکی از دوستای قدیمیم

چندسال بعد اینکه از ایران رفته

بهم پیام میده عجیبه

حوصله جواب دادن ندارم

حس میکنم چیزی میخواد

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 14:33 توسط Boy | 

رو بیحال ترین حالت ممکنم

​​​​​​،

این چندروزه انقدر این موسسه های خیریه

زنگ زدن بهم کلافه ام کردن

همشونم مفت خورن اگه پول بهشون بدی

میشه حقوق و مزایا خودشون

​​​​​،

رفتم مالیات دیدم 18 تومن بدهی زدن برام :/

از بیمه فعلا خبری نیس

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 14:20 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme