الکی الکی تابستون تموم شدش

برای من فرقی نداره من نشستم زمان بگذره فقط

(وی درگیر افسردگی است)

ولی واقعا زووود داره میگذره

هیچ چیزم رو روال نیس،

توسال درسی جدید

براتون آرزوی موفقیت دارم 🫶

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 21:49 توسط Boy | 

« اکتَفى بِنَفسَك لِنَفسَك فَهذا زمن العابِرين. »

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 11:29 توسط Boy | 

دلم میخواد از این محلی که هستیم برم

فکرکنم خانواده ما از اواخر حکومت رضا شاه

تو این محل هستن

دیگ حالم از بومی و اشنا بودن بهم میخوره

باید کم کم تو خونه هی بحث رفتن رو بندازم

ساختمون رو بدیم و بریم چندتا محله بالاتر

یه سه طبقه درحد بگیریم

هم شعور آدما بیشتره هم ارامش بیشتری داره

کسی هم نمیشناستم راحت میرم و میام.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 11:21 توسط Boy | 

از یه سنی به بعد

تنها چیزی که کنار آدم‌ها نگهت می‌داره

اعتماد و آرامشه

چون دیگه گوشات از حرفای قشنگ پره..

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۴ ساعت 13:46 توسط Boy | 

امروز صب میخواستم برم جهاد کشاورزی

پشت ماشینمم ماشین داداشمه

حوصلم نگرفت جا ب جا کنم

خودشم گفته بود امروز صبح جایی کار داره و میره

منم منتظر موندم تا

تازه الان که 13:20 اومده داره میره :/

من هیچ رو هوا

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۴ ساعت 13:22 توسط Boy | 

اومده با حالت مظلومانه میگه ک

100 تومن امتیاز وام بهم بده

بگیرم باهاش خرید و فروش کنم ،درامدم بهتر بشه

منم خر ، دلم سوخت گفتم باشه 😵‍💫.

همیشه خدا میخوام کاری کنم

به خانواده میگم

اونام همیشه ضرر سنگینی بهم میزنن

باید کم کم رو خودم کار کنم ، هر حرفی رو نزنم

مخصوصا مادّی 🤦‍♂️

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 20:1 توسط Boy | 

برای ماه بعد

تو خونه گیر دادن کت و شلوار بخرم

علاقه ای به خریدنش ندارم

ولی اگ بگیرم، برای تنوع قهوه ای میگیرم

اصلا دوست ندارم تو چشم باشم 😵‍💫

ولی اینجور مراسما باید برم

نمیخوام اشناها دیدگاه منفی بهم داشته باشن

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 19:48 توسط Boy | 

نمیدونم چجوری بگم

ولی بعضی قیافه‌ها وایب زرنگ بازی و بدذاتی میدن،

طرف هرجوریم باشه باز نمیتونی بهشون اعتماد کنی

یا باهاشون کنار بیای .

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:31 توسط Boy | 

کلی برنامه ریختم امروز انیمه ببینم و لذت ببرم

صب مادرم کار تراشید برام خونه تمیز کنم

ظهر زنگ زدن مهمون میاد و....

تا الان درگیر بودم،

بچه های فامیل میان کیس رو خاموش میکنم

و برقشم قطع میکنم

یه بار شاشیدن رو صندلی کامپیوتر 🤣

ولی الان دیگه میتونم از تایمم لذت ببرم

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 20:20 توسط Boy | 

یکی از دوستان اومد پیشم

باباش یه کوییک داشت فروخت 450 تومن

پولش داده به این و از خونه بیرونش کردن 😂

تازه جمعه ای که گذشت مراسم عقدش بود

نمیدونم چه غلطی کرده که خانوادش اینکارو کردن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 23:15 توسط Boy | 

امروز

18سپتامبر روز عشق اوله

حیفم اومد بهتون نگم 😁🤣

(هرکی این پست ببینه خاطراتی براش مرور میشه)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 13:23 توسط Boy | 

آپلود عکس

بعد سه سال بهم زنگ زدن میگن

بیا حساب و کتابمون درست کن

این همه من رفتم دنبالشون نمیومدن، الان لنگ منن 😂

سال 402 اخرین سال کاری من اونجا بود

حالا فاکتور هارو بردم دادم و اومدم

دیدم من 44 تومن خرج کردم و بیخیالش شدم

احتمالا سهمم روهم نگیرم

کلا بیخیال

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 11:4 توسط Boy | 

کی حال داره صبح پاشه بره دنبال کارای اداری 😮‍💨

اونم وقتی نمیدونم کجا باید برم 🥴

این ماه با ماه بعد حدودن 3 یا 4 تا مراسم دعوت شدیم

چه خبره

از مراسمای عقد و عروسی بیزارم.

همچنان برای من بحث ازدواج پیش کشیدن

منم گفتم الان بخوام ازدواج کنم کی پشتمه ؟

کدومتون منو ساپورت میکنید ؟

هیچی دیگه فعلا سکوت کردن

تا بعدن دوباره بهونه جدید بیارن 🤣

من تا حد زیادی از خرجای خودم زدم که بقیه رو تامین کنم

حالا هرکدومشون میشینن مال من نظر میدن

اولین باره به زبون میام

اونم به لطف خودشون!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 0:44 توسط Boy | 

جا داره روز پسر به خودم تبریک بگم

از شما بخاری در نمیاد 🤣

(الان دوباره خانوما میان به خودشون تبریک میگن🤣)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 22:45 توسط Boy | 

آپلود عکس

دیشب رفتم قم

رفیقمم بردم ، کار داشت دیر وقت رفتیم

از شدت سکوت و خلوتی، ساعت 2 نصف شب

نشستیم داریم بستنی میخوریم 🤣

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 11:54 توسط Boy | 

اومده بهم میگه اوایل رابطه

باید هر وقت میری پیشش براش گل یا هدیه ببری

حرفاشو خوب گوش بدی و بهش اهمیت بدی

براش درو باز کن

تیپای جدید بزن هردفعه

ماشینت همیشه میری پیشش تمیزباشه

و مثل جنتلمنا رفتار کن

بعد یه مدت که دلشو به دست آوردی

دیگه هرکاری میخوای کن

نمیتونه بهت نه بگه :/

بقیشو خودتون بهتر میدونید

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:13 توسط Boy | 

آپلود عکس

انگیزشی

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 12:37 توسط Boy | 

بعد چندروز پر فراز و نشیب

هنووووز زنده ام،

شهرستان خوش گذشت خیلی وقت بود

باغ نرفته بودیم برای ناهار

خاطرات بچگیم برام زنده شد ،

برگشتنی طبق معمول مادرم دستشویی لازم شد

یه پمپ بنزین پیدا کردم زدم بغل

سرویس مردونه شلوغ بود

مادرم بردم زنونه هیچکی نبود

بعد که اومدم بیرون دیدم دوتا خانوم با اخم

دارن منو نگاه میکنن 🤣

خیلی خجالت کشیدم ، حس بدی داشتم

ولی بعد چند دقیقه همون خانوم اومد صدام کرد

با لحن خوبی گفت مادرت صدات میکنه

خیالم راحت شد ،

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 12:16 توسط Boy | 

دو روزه دارم خونه تمیز میکنم

تموم نمیشه اصلا 🥴

مادرم گفت شلنگ سرویس رو عوض کنم

رفتم شلنگ خریدم داشتم سفت میکردم

کلا زبونه اش شکست 🥴

هیچی دیگه یه شیر سرویس نو خریدم 😂

هرچی میخوام تو مخارج صرفه جویی کنم

بلا ملا بیشتر سرم میاد،

امتیاز وام فروختم طرف دستش خالی بود

گفت بده وام گرفتم میام تسویه میکنم

منم قبول کردم ، الان یه هفتس وام گرفته پیداش نی

تازه امروز زنگ زده میگه فردا میام

خرش از پل گذشت دیگه، حالا بیاد هم یه داستان دیگه دارم 🤣

حدودن4 یا 5 ساعت دیگه باید حرکت کنم برم قزوین

و جمعه برگردیم تا غروب

از اونجا خوشم نمیاد اصلا ، ولی مجبورم 🤦‍♂️

نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:16 توسط Boy | 

انگار اخر هفته قرار خونمون یه مراسم بندازن

بله برون 😁

سابقه همچین چیزی نبوده خونمون

من کجااااا برم 😭😂

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 12:17 توسط Boy | 

چرا این دختره باید جلوی من این حرکتو بزنه /:

ذهنمو بهم ریخت

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 22:34 توسط Boy | 

دوست داشتم ک

چندتا رفیق آدم حسابی داشتم

هر از گاهی یه دورهمی باهم داشتیم

ولی از این نعمت هم منع شدم ،

ولی اخرش یه مشت دزد و اوباش و گشنه

نصیبم شد

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 22:29 توسط Boy | 

وقتی کسی در حالی که خودش

درگیر مشکلات و بدبختیه اما میاد به تو کمک می‌کنه،

اون کمک نیست، عشق خالص است.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 22:22 توسط Boy | 

اونایی که حمله کرده بودن و رفیقم رو زدن

الان ازش شکایت کردن به اسم اینکه این بنده خدا

برای اونا چاقو کشیده 🤣

تازه یه شکایت دیگه کردن که این رفته تو خونشون و

بهشون حمله کردن 🤣

عجیبه بخدا ، شهر عجیبیه

بر ذاتشون لعنت

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 0:24 توسط Boy | 

تونستم مالیات درست کنم

خداروشکر حل شد ،

از بدی زیر افتاب بودنم اینه که سر درد شدید میگیرم

،

این چند وقت شدیدا اعصابم ضعیف شده

اصلا تحمل سرو صدا ندارم

فقط یه گوشه افتادم

هرچی به رفیق لطف میکنم داره از دماغم درمیاد

هرچی هم به مردم آزار چیزی نمیگم

دارم بیشتر خودمو میخورم

خسته شدم 💔

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 23:39 توسط Boy | 

تبدیل نشید به آدمی که از خودش و علایقش

و اعتقاداتش میگذره تا یسری آدما کنارش بمونن،

آدما میرن و میان ولی میرسی به جایی که میری جلو آیینه

و خودتو کلا نمیشناسی..

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 14:20 توسط Boy | 

آپلود عکس

طلسم ها شکسته شد و امروز بالاخره

موفق شدم ورفتم کتونی خریدم

تو اینستا عکسای جذابی میذاشت ولی

از نزدیک کلا فرق میکرد 🤣

درکل یکی گرفتم دیگه هرچی شد شد

آپلود عکس

البته همش به لطف این بود که پمپ آب خراب شده بود

دیدم من که با ماشین میخوام تا اونجا برم

یه سر کتونی فروشی هم برم 🥴

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 14:18 توسط Boy | 

این منزوی و درونگرا بودن

منو از درون داره میپوسونه

از اینکه همه منو آدم سرد و خشک میبینن خسته شدم،

گاهی تلاشمو میکنم و وارد جمع میشم

لذت هم میبرم

ولی یهو این حس ته میکشه و خسته کننده میشه

اگه حداقل میتونستم یکیو داشته باشم...

ولش کن

شب خوش

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:21 توسط Boy | 

دوباره زنگ زدن میگن آب به واحدا نمیرسه،

پمپ ساز اوردم میگه پمپ مشکلی نداره

حالا قرار شد برای تست یه پمپ دیگه بذاریم

اگه اوکی نشد ، یه مخزن آب بخرم

کاش طرف راضی بشه و بیاد

اون ساختمون کامل از من بخره

هم من یه نفس راحت بکشم

هم اونا گیر به موجر خوب بی افتن

قدر منو بدونن 🤣

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:5 توسط Boy | 

رفیقم میگه برای اون دعوا که باهمسایه دیونه داشت

برم دادگاه شهادت بدم،

اگه برم احتمالا به منم حمله کنن

بعد دوران مدرسه تا حالا با کسی دعوا نکردم

کسی هم بهم حمله میکرد چیزی نمیگفتم

سرو صدا میکردن و میرفتن

گاهی ام زدنم ولی خب چیزی نگفتم.😂

ولی بابت این همسایه مریض کاسه صبری ندارم

مخصوصا چند بار توهین کرده و چیزی نگفتم،

ولی به رفیقم گفتم فعلا بذار تا دادگاه بره اگ لازم شد میام

امیدوارم لازم نشه 😮‍💨

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:0 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme