‏من واقعاً آمادگی تموم شدن زمستون و

گرم شدن هوا رو ندارم

هر یک درجه‌ای که گرم‌تر میشه

سلامت روانم یک درجه کاهش پیدا میکنه

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 11:37 توسط Boy | 

یه دیالوگ تو فیلم

«the worst person in the word» بود

که میگفت:

« بعضی از ما فکر میکنیم که دوام آوردن

قوی‌ترمون میکنه اما گاهی قدرت در رها کردنه. »

و چقدر درست میگه

اگه همیشه برای تاریکی ناراحت باشی هیچوقت

خورشید و نمیبینی

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 11:27 توسط Boy | 

​​​​​​میوه و شیرینی خریدم

شکلات قرار شد داداشم بخره

حالا میوه اوردم مادر میگه کمه :/

​​​​​​.

روز آخر باشگاه رفتم بقیش دیگ رفت تا 8 ام به بعد

چ روزاییه.

از تنهایی و خونه نشینی دق مرگ شدم

دوس دارم برم بچرخم

​​​​​​.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 19:8 توسط Boy | 

انگار نه انگار 2 روز دیگ عید :/

هوووووف باید برم کلی خرید کنم

میوه و شیرینی

عید بابا هم هس

ماشین خودمم ندادن

کاش اونو میدادن حداقل لنگ نمونم /:

موهامم یادم نبود اصلاح کنم//:

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 10:43 توسط Boy | 

فکر میکنم بخش بزرگی از رها کردن

پذیرفتن باشه.

اینکه بپذیری یه موضوعی تموم شده

اینکه بپذیری که نباید به ای‌کاش‌ها و اگر‌ها فکر کنی

چون دیگه مسئله اونجوری تو میخوای بازسازی نمیشه

اینکه بپذیری به قضایا به شکل دیگه‌ای نگاه کنی

تا آسیب نبینی

مهم نیست اون شکلی که نگاه میکنی منطقیه یا نه

مهم اینه به‌ طور موقتی به پذیرفتن تو کمک میکنه

و بعد از پذیرفتن؟

قطعا رها‌ کردن میاد

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 11:7 توسط Boy | 

دیروز به زور داداشم رفتیم فروشگاه بهاره

1 ساعت دنبال جا پارک بودیم فقط

رفتیم داخل چقدر آدم بود @_@

خیلی وقت بود وارد جمعیت نشده بودم

ب خودم فش و لعنت میدادم که چرا اومدم :/

حالا برگشتنی داداشم خمیر پیتزا خرید

منم گفتم، ب منم باید بدی 😁

اونم دیشب پخت اوردم توش گوجه بود

یه بار دیگ حالمو بهم زد

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 19:30 توسط Boy | 

من سمت تاریک خودمو بهت نشون دادم

و تو اونجارو با ستاره پر کردی.

من زخمای خودم رو بهت نشون دادم و تو

تک تکشونو بوسیدی

من نقصای خودمو بهت نشون دادم و تو

جوری رفتار کردی که انگار کامل ترین فرد روی زمینم

من روح خستمو بهت نشون دادم و تو

بغلش کردی

من قلبمو بهت نشون دادم و تو

با یه لبخند اونو برای خودت کردی

-دیاکو.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 11:46 توسط Boy | 

مهمون برامون اومده بود

یه دختر ۱۴ ساله هم همراشون بود

گوشیش زنگ خورد رفت تو اتاق من جواب بده

مثل‌اینکه با دوست پسرش حرف میزد

چون اتفاقی شنیدم گفت

آقایی تروخدا غیرتی نشو بخدا فقط یه پسر دارن

اونم شبیه خر شرِکه

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 11:44 توسط Boy | 

شما یه مطلب بذار که توش نوشته شده باشه:

از هر یک میلیارد نفر 5 نفر مبتلا به سندورم

سایکوآنارشیسمِ هستی‌گرایی نوین پوچ‌گرا هستن

۱۰ نفر میان زیرش مینویسن وای منم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 0:0 توسط Boy | 

از نون گرفتن متنفرم :/

ولی 1 ماه باید طاقت بیارم

البته این 2 روز یادم رفت کلا /:

​​​​​​.

فردا اخرین 5 شنبه ساله

رفتیم گل خریدیم که صب ببریم سر خاک

حالا گرفتیم اونو ک هیچ، گذاشتم تو آب فعلا

ولی گل لب ماتیکی چه اسمیه دیگ :/

پشمام ریخته سر این موضوع :/

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 19:10 توسط Boy | 

طرف حالش بده یا دیگه چیزی خوشحالش نمیکنه

به زمین و زمان بد و بیراه میگه و

بقیه رو مقصر میدونه...

درصورتی که صبح تا شب درگیر

شهوت و دروغ و دنیاخواهی و خشم و حسادت

و طمع و منفی بافیه...

شایدم مقصر خودمونیم که زندگیمون

داره این روال پیش میره رفیق..


به قول مولانای قشنگ:

هرچیز که در جستن آنی آنی.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 1:21 توسط Boy | 

امروز تقریبا 4 شنبه سوزیه

جا داره یادی کنم از

عزیزانی که فردا صبح پیشمون نیستن

و خودشون ترکوندن

روحشون شاد 😁

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 1:14 توسط Boy | 

تو حیوونا با راسو خیلی حال میکنـم

خودشو درگیر مسائل نمیکنه ...

میچسه میره

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 1:41 توسط Boy | 

خوبه همونقدر که به ظاهرمون اهمیت میدیم

به باطنمون هم برسیم

بعد از اولین برخورد

دیگه بخش ظاهر کمتر به چشم میاد و نوبت

به خودنمایی ذهن میرسه

و خیلی بده که فقیر باشه : )

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 1:7 توسط Boy | 

همه‌ی ما خیلی جاها کم میاریم

از رفیق‌هایی که دست کمی از دشمن ندارن

از خانواده، از احساساتمون، از بد بودن آدم‌ها

و همه‌ی اینا برات میشه تجربه

که به آدما کمتر اعتماد کنی،

کمتر حرف بزنی، کمتر احساساتی باشی

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 14:34 توسط Boy | 

مستاجر زنگ زده میگه دستم خالیه میشه

چند روز دیگ اجاره بدم

منم طبق معمول گفتم اشکالی نداره :)

ولی واقعا نیاز دارم 🤣

​​​​​​

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 10:54 توسط Boy | 

مهمونا رفتن

راحت شدم

وضعیت پای مادر خیلی بد شده

ببینم تا کی میتونم برا عمل اقدام کنم

احتمالا 2 ماه طول بکشه

​​​​​​.

فردا برم مالیات تسویه کنم

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 10:52 توسط Boy | 

گفتم مهمون اومده

شب شد بقیه مهمونا بی خبر

از شهرستان اومدن :/

گل بود به سبزه نیز اراسته شد

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 1:55 توسط Boy | 

آپلود عکس

خیلی وقت بود فاز اشغال خوریم نگرفته بود

​​​​​​.

از ظهر مهمون اویزونه خونمون

خستم کردن

برید دیگه

یه مشت لاشخور

​​​​​

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 21:23 توسط Boy | 

اینکه

یه آدم کد ملی منو توسیستمش میزنه

ببینه چیا به اسم منه

اوج حرومی بودنه

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:35 توسط Boy | 

دوست داشتن یه آدم


دوست داشتن داستان اون آدمه...


سعی نکنیم آدمارو عوض کنیم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:1 توسط Boy | 

تاحالا شده توی یک جمعی باشی که همه

دارن باهم خوش و بش میکنن و اکیپ تشکیل

دادن و باهم برنامه میچینن ولی تو فقط

یه گوشه نشستی و از دور بهشون نگاه میکنی

چون حس میکنی متعلق به اون جمع نیستی؟

این حس من بوده و هست چه تو مدرسه

و چه تو دانشگاه چه توی هر جمع دیگه‌ای

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 1:32 توسط Boy | 

مالیات امروز 25 درصد بهم تخفیف داد 😂

منت سرم گذاشتن اصلا

ولی چاره ای ندارم دیگ

این ماه باید واریز کنم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 19:21 توسط Boy | 

با اینکه الان راحت نشستم و تلوزیون میبینم

اما

مغزم کلا اشفته شده

نمیدونم کی میتونم افکارم رو آزاد کنم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 10:44 توسط Boy | 

اینکه صبح از بیابون زنگ بزنن

اعصاب خردکن ترین حالت ممکنه

من تا حد امکان از سرم باز میکنم

ولی گاهی باید یه سر برم اونجا

​​​​​

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 10:15 توسط Boy | 

آپلود عکس

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 2:14 توسط Boy | 

مال برادر زاده هام ترقه خریدم

چیز زیادیم نبود

ولی شد 500 هزار :/

خود فروشنده تعجب کرده بود

عجیب بود برام

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:41 توسط Boy | 

کاشکی میشد تو زندگی

ما خودمون باشیم و بس

تنها برای یک نگاه

حتی برای یک نفس

​​تا کی به جای خود ما

نقاب ما حرف بزنه

​​​​​تا کی سکوت و رج زدن

نقش نمایش منه

هر کسی هستی یه دفه

قد بکش از پشت نقاب

​​​​​از رو نوشته حرف نزن

رها شو از پیله خواب

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:39 توسط Boy | 

ننه بزرگ گیر داده منو ببرید رای بدم

90 سالته دیگ دنبال چیی اخه 😂

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 14:19 توسط Boy | 

اینکه صبح جمعه برات پیام بیاد

کارت خودرو شما تحویل پست گردید

خودش ذوق داره

شاید امسال این اولین جمعه خوبم بوده

تا الان البته

هر لحظه ممکن ضد حالی پیش بیاد

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 11:2 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme