امروز رفیقم میدان ولیعصر کار داشت

صبی باهم رفتیم مترو

خوبه خلوت بود

تهران گردی لذت بخشه

ولی از شلوغیش متنفرم

مال همین تا مجبور نشم نمیرم.

3 ماهه میخوام برم فست فود بزنم

هنووووز ک هنوزه نرفتم

ولی نیاز دارم برم واقعا

1 ساعت دور از درد سر باشم هم غنیمت

حال بابا هم مساعد نیس

دیگ نمیدونم چ کنم :(

​​​​​​.

کامنتا شب جواب میدم

​​​​​​

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:1 توسط Boy | 

و در پایان نوشته بود:


حتی اگر فراموشم کنین

دیگه چه اهمیتی داره؟

آیا همینکه روزی در میان

قلب کوچیکتون جایی داشتم،

برای سرتاسر زندگیم کافی نیست؟

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 16:53 توسط Boy | 

هرچی بیشتر ظاهر حفظ میکنم

باطن نابود تر میشه :(

روزای خوبی نمیگذره

احساس خوبی ندارم

هرچی بیشتر ازش فرار کنم

بیشتر درگیر میشم

چ بد چ خوب کسی اشک منو ندیده

نبایدم ببینه

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲ ساعت 20:43 توسط Boy | 

آپلود عکس

آنچه
جرات
میخواهد،
دوام
آوردن
است!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:40 توسط Boy | 

صب بیدار شدم بابارو بردیم بیمارستان

بستری ک شد من برگشتم دنبال بقیه کارا

مغزم داره میترکه از درد 😵

وای واجب بود بیام باشگاه باز کنم

احتمالا تا شب باید بشینم اینجا :/

هنوز ب بابا خون تزریق نکردن

اگ تزریق کنن 3 ساعت تایم ریکاوریه

با اسنپ باید برگردن

ی بازیکن پرسپولیس تو بیمارستان بود

اسمش یادم رفت

ولی چ دولا راستی میشدن براش 🤣🤣

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 15:16 توسط Boy | 

چالش پیام ناشناس دارم

حرفاتونو بگید :)))

کلیک👇

پیام ناشناس

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:30 توسط Boy | 

آپلود عکس

کارتخوان جدیدم 😋

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:49 توسط Boy | 

خب سویه جدید کرونا هم رسید

ماسک قرار طلا بشه باز 😂✌️

کرونا برا من خوبیش این بود ک

دورهمیا و عروسی و عزا جمع شده بود :/

از این یکی هم اگ زنده بمونم حتما لذت میبرم /:

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 14:56 توسط Boy | 

تو این دورانی ک همه دارن یاعلی

میگن و عشق رو آغاز میکنن.

من یا ابالفصل میگم و میرم

سراغ مشکل بعدی :))

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 10:51 توسط Boy | 



مثل همه بودن هرگز افتخار نیست


سعی کن بهترین خودت باشی

حتی اگه منجر به تفاوت های عمیق بشه ..

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 1:2 توسط Boy | 

آپلود عکس

بامیه

مزخرف ترین چیزی ک میشناسم :/

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 21:1 توسط Boy | 

یهو به خودت میای می‌بینی

داری نحوه‌ی درست کردن حموم

وسط جنگل رو تو اینستا می‌بینی

:/

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 17:28 توسط Boy | 

دیشب دوتا دبه بنزین گذاشتم

تو ماشین امروز سوار شدم

مغزم پاچید

حساسیتم زده بالا دیونم کرده 😵

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 13:0 توسط Boy | 

خب برگشتم ب دیار :)

با کلی دردسر

این کارتخوان جدیده گرفتم

خیلی خوبه خیلی وقت پیش باید میخریدمش

برای بار 5 پمپ اب کشیدیم بیرون

انشالله ک اخرین باره

مگرنه دیگ ابروم رفته اونجا 😂

​​​​​ی پراید وانت امروز ثبت نام کردم. هزینش ریختم

فردا برم نمایندگی ببینم چی میشه 🤦‍♂️

موجودی ته کشید 😂😂✌️

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 13:50 توسط Boy | 

آپلود عکس

تا اطلاع ثانوی

وب نیستم :)

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 19:46 توسط Boy | 

پمپ گذاشتم تو چاه دوباره قطع کرده :/

زنگ زدم برق کار بیاد اگ سوخته باشه

اول اخر خودمو این زندگیو ب فش میکشم

😂

امسال این بار چهارم میشه ک این پمپ

تعمیر کردم حدود 60 میلیون خرج رو دستم گذاشت

نشد کار ک :/

دوس ندارم دیگ بیام کشاورزی :/

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 12:19 توسط Boy | 

سه چهار روزی هس حال خودمم ندارم

نمیدونم چرا ولی

کلی بهم میریزم :(

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:38 توسط Boy | 

دیشب بابا رو بردم کیسه ادارش عوض کنن

چندتا سوتی دادم ک بماند :/

ولی دیگ واقعا تنها نمیتونم ببرمش

زورم نمیرسه

باید بگم دیگ داداشمم باهام بیاد

کم کم تو فکر یه ویلچر باید باشم :)

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 13:19 توسط Boy | 

بدتر از همه خرج سنگین ماشین

مثل الان من :/

اکسل ماشین ب مشکل خورده

🤦‍♂️

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 12:8 توسط Boy | 

همه رفتن قم

منو خونه نشین کردن :/

ن فقط خانواده بلکه رفیقامم همینطورین

عشق حالشون جای دیگس

بدبختی و حمالیشون مال من 😁✌️

اشکالی نداره

گردونه به نوبت :)

​​​​​​.

ی کارتخوان میخوام برم بخرم 😁

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:44 توسط Boy | 

من حتی کارای کاریمم با پیام اوکی میکنم

خیلی مسخرم میکنن :)

​​​​​​ولی برام اهمیتی نداره

دست خودم نیس ک ارتباطم ضعیف

نمیتونم زنگ بزنم کلا

حتی اعضای خانوادم :)

(یکمم راجب درونگرا ها بدونید)

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 13:25 توسط Boy | 

آپلود عکس

“تو را دوست دارم ”
و این دوست داشتن
حقیقتی است که مرا
به زندگی دلبسته می کند …

“احمد شاملو”

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 14:22 توسط Boy | 

یه محل بود تو فیلم مردان سیاه پوش

که همه نوع موجودزنده اعم از

فضایی و بیگانه و انسان و ...

توش رفت و آمد میکردن


چهارراه ولیعصر دقیقا اون شکلیه

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 12:11 توسط Boy | 

صبی زنگ زدم حرف آخرمو ب کارگرا زدم

ظهر اومدم دیدم اشتی کردن :/

یعنی این همه دعوا طول کشید تقصیر من بود :(

کاش زودتر این حرفو میزدم بهشون

ولی چ کنم خب

نمیتونم باهاشون جدی حرف بزنم

و نمیخوام ناراحتشون کنم

کلا صلح ترجیح میدم

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 12:2 توسط Boy | 

آپلود عکس

رنج‌های انسان جایی در جهان ثبت میشوند؟

به دستهاش نگاه کنید!

او ترسیده بود. حالا ۸۰۰ سال گذشته.

تکلیف دل شکسته‌اش چه میشود؟

هیچی!


هیچکس قرار نیست انتقام تو را از کسی بگیرد

ناله و نفرین بی‌ فایده است

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 16:51 توسط Boy | 

یکی از عادت های نن بزرگم اینه ک

میره wc درو باز میذاره

کلا ادم پَچَلیه 😂

امروز سرویس بود داداشم داشت رد میشد

دید برق روشنه و در بازه

فکرکرد کسی یادش رفته

برقو خاموش کرد و درو بست رفت 🤣

ننبزرگمم صداش درنیومد اصلا 😆

منم ترررررکیده بودما 🤣🤣🤣

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 16:38 توسط Boy | 

این کارگرا دهن منو سرویس کردن

از ظهر بخاطر دعوا اینا من درگیرم

هی زنگ میزنن فقط

دیگ میخوام کله ام بکوبم دیوار فقط 🤦‍♂️

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:20 توسط Boy | 

داشتم حساب کتاب کارارو میکردم

یهو دیدم کارگرا دعواشون شد

افتادن ب جون هم مثل سگ همو میزدن

یهو دیدم چاقو کشیدن پریدم وسط

بدنمم از دیروز درد میکرد

تا جدا کنم داشتم از نفس می افتادم دیگ

خداروشکر فعلا حل شد

فقط فکرم این بود ک اونجا خونی ریخته نشه

چون بازم درگیر دادگاه پاسگاه میشدم

تا چندساعت نشسته بودم اونجا

ولی هرچی سعی میکنم روزای ارومی بگذرونم

نمیشه انگار :(

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 17:3 توسط Boy | 

باید از عطر اقاقی تورو آغاز کنم

با صدای خیس بارون تو رو آواز کنم

از تماشای قناری به تو پرواز کنم

​​​​​​.

امروز روز خوب و پر انرژی بود

بعد مدت ها ی تمرین مفید کردم

باشگاه چسبید

​​​​​​نوبت سریال دیگ 😋

کامنتا سر فرصت تایید میکنم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 16:59 توسط Boy | 

اكثر آدما يه مشاوره هايي به دوستاشون ميدن

كه هركس بشنوه فکر مي كنه

تو كلاسه كنكوراي شيطان رجيم شركت كردن

ولي وقتي خودشون عاشق ميشن

يه خريت هايي مي كنه كه

حتي خر هم گردن نمي گيره!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 11:8 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme