دختر خالم اومده بود خونمون

تو دستش حلقه بود 😂😂😂

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 18:22 توسط Boy | 

‏قسمت به وجد اومدن بدنم خراب شده جدی،

هر اتفاقی میفته یا هر کاری میکنم

نهایتش یکم نیشم باز میشه

بعد باز دوباره برمیگردم به حالت قبلی

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 17:33 توسط Boy | 

وقتی که دلتنگ میشم و همراهه تنهایی میرم داغ. دلم تازه میشه زمزمه های خوندنم وسوسه های موندنم با تو هم اندازه میشه قد هزار تا پنجره تنهایی، آواز میخونم دارم، با کی حرف میزنم، نمیدونم نمیدونم این، روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره کاش، میتونستم بخونم قد هزار تا پنجره، طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه،موقعه ی رفتنه منه حالا که، دلتنگی داره،رفیق تنهاییم، میشه کوچه ها نا رفیق شدن حالا که میخوان شب و روز به همدیگه، دروغ بگن ساعتها هم دقیق شدن

به وقت بی قراری :)

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 11:21 توسط Boy | 

چ غلطی کردم بعد چند ماه قلیون کشیدما

از سر درد خوابم نمیره 😵

صبم کار دارم، الانمم این :/

​​​​​​.

5/3 تولد رفیقه

پارسال براش ساعت گرفتم.

امسال یه تیشرت و یه پیتزا میگیرم میبرم مغازش

صفا کنه 😂

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 2:50 توسط Boy | 

امسال چقدر پیشنهاد داشتم 🤔

خودمم در عجب بود

واقعا این منم؟!

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:6 توسط Boy | 

مادر رفیقم مال منم نذری میگیره

دیگ شامم جوره شبا 😂

ولی تو خونه باشم نصف اون غذا هم نمیتونم بخورم

خیلی برام فاز منفیه خونه

دوس دارم روزا برم پارک بشینم

ولی تنهایی حوصلم سر میره :/

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:2 توسط Boy | 

سه روزه نشستم دارم پیامک تبلیغاتی

سیم کارت همراه اولم پاک یا لغو میکنم

هر سر شماره ای لغو میکنی با یکی دیگ پیام میدن

از سرای ایرانی بگیر تا فروش ملک تو محمود اباد

به چه کار من میاد اخه :/

نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ ساعت 17:5 توسط Boy | 

سه روزه نشستم دارم پیامک تبلیغاتی

سیم کارت همراه اولم پاک یا لغو میکنم

هر سر شماره ای لغو میکنی با یکی دیگ پیام میدن

از سرای ایرانی بگیر تا فروش ملک تو محمود اباد

به چه کار من میاد اخه :/

نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ ساعت 17:5 توسط Boy | 

خیلی دوس دارم شیوه های مخ زنی یاد بگیرم

ولی متاسفانه

هم بی بخارم

هم پخمه

نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:41 توسط Boy | 

تحت تاثیر یه سری افکار بهم ریختم

فقط امیدوارم این دوره هرچی زوووود تر بگذره

مگرنه خودمو داغون میکنم @_@

نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:38 توسط Boy | 

دوس دارم عکسی ک داخل wc بیمارستان گرفتمو

اینجا اپلود کنم ولی فعلا شک دارم 🤣

نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:13 توسط Boy | 

آپلود عکس

سهم من از این زندگی :)))))

نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:8 توسط Boy | 

اخر شبا ک میرم گیم نت دقیقا رو به روی مغازه

ایستگاه صلواتیه

کسی دنبال هییت نمیره همه میان ایستگاه 😂

ولی جالب بود برام

طرف از خونشون فلاسک میاره چایی ببره :/

من پارسال دوتا لیوان چایی خوردم کلی منت

سَرَم گذاشتن مال همین امسال سمت ایستگاه نرفتم

😂

ولی این شبا خیلی دوس دارم برم بیرون بچرخم

شبای قشنگیه ولی متاسفانه

حس و حوصلش نی

از طرفی کارم افکارم بهم ریخته

و از طرفی هم باز داستان اینکه چرا نمیخوام

متاهل بشم تو خونه رواج پیدا کرده

باید رل بزنم عکس خودمو با رلم نشون ننم بدم

ازم نا امید بشن بیخیالم بشن 😂😂

فکرکنم نشستم خونه زن همسایه میاد میگ

برات زن پیدا کردم /:

یکی نیس اخه بگه ب تو چ /:

نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:5 توسط Boy | 

به نظرم قشنگ ترین شڪلی ڪه میشه
به ڪسی دوست داشتنمون رو
نشون بدیم ؛
اینه ڪه بهش ثابت ڪنیم ،
اون آدم ڪافیه
برای خوشحالی،
برای عشق،
برای آرامش،
برای تڪیه ڪردن،
برای پا به پای هم تلاش ڪردن
برای همه ی اینا ڪافیه :)


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 0:41 توسط Boy | 

دوسال پیش محرم یه ایستگاه صلواتی

سر محلمون بود

دروغ نگمم خدایی خوب رسیدگی میکردن

فقط ی مشکلی بود این بودش که

کنار ایستگاه همیشه یه کامیون یخچال دار پارک بود

همه کسایی ک کمک ایستگاه صلواتی بودن

مال استراحت میرفتن تو کامیون

عرق و قلیون میزدن میومدن 😂

پشمای یزید ریخته بود از این حرکت

🤣🤣

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 20:18 توسط Boy | 

هردفعه تاریخچه سرچمو دیلیت میکنم

گوگل میاد لپمو میکشه

میگه نشود فاش کسی آنچه میان

من و توست.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 15:14 توسط Boy | 

از اتاق فرمان خبر میرسه که

پمپ آب دوباره سوخته 😂

دوباره 20 یا 30 میلیون افتادم ✌️

خوبیش اینه ک شریکیه 🤣

امسال میشه چهارمین بار

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 11:58 توسط Boy | 

قضیه خاستگار های خارجی و پولدار دخترا

هم مثل قضیه

سیلی زدن به فرمانده پادگان پسراس

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:54 توسط Boy | 

از بی حوصلگی تو wc بیمارستان

دارم از خودم عکس میگیرم

فقط اون لحظه هایی ک دقت میکنم کسی نبینه

😆

​​​​

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 22:43 توسط Boy | 

خیلی وقت بود بیرون شهرک مون نرفته بودم

الان اومدم بیمارستان عرفان نیایش جنت اباد

پیش بابام نشستم

یه سریا میان رد میشن یه جوووورین 😵😂

حالا توضیحات کامل نمیدم چجورین

ولی چندتا nude زنده دیدم 🤣

​​​​

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 22:11 توسط Boy | 

تلخی داستان اینجاست که :


خیلیامون به خاطر شرایط زندگیمونه

که از دوست داشتن و دوست داشته شدن

فرار میکنیم ….


:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 17:25 توسط Boy | 

صبح بابا رو بردیم بیمارستان

خون باید بهش تزریق بشه

احتمالا تاشب طول بکشه

داداشم موند پیشش منم اومدم بجاش

باشگاه باز کنم

آپلود عکس

زور ها دارن مزخرف تر میشن فقط

بیابون ک کلا نرفتم امروز

فقط امیدوارم امروز بابا اوکی بشه

کامنتا فعلا حال ندارم به وقتش تایید میکنم

و به وبا سر میزنم :)

​​​​​​

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 15:14 توسط Boy | 

آپلود عکس

به وقت مکانیکی 😂

سرویس دوره ای ماشین خودش یه درد سره

​​​​​​.

چندروزه کارام داره میپیچیه

دیروز جسمی بیحال شده بودم

لَش لَش

امروز بهترم باز

باشگاهم میرم دَم محرم پُر آدم

اصلا شلوغی بهم نمیچسبه بیخیال میشم

حالا تا هفته دیگ باشگاه خالی میشه :/

محرم تموم شه بدنسازی میخوابه 😂

فعلانم درگیر برق بیابون شدم

بابامم حالش بدتر شده :(

کلی بگم منو این همه خوشبختی محال

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲ ساعت 12:48 توسط Boy | 

آپلود عکس

حال دلت که خوب باشد

همه دنیا به نظرت زیباست

حال دلت که خوب باشد

حتی میشوی همبازی بچه ها

و چقدر لذت دارد

که آدم حال دلش خوب باشد

حال دلتان همیشه خوب…

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:6 توسط Boy | 

آپلود عکس

دور و بر من پر است از

کاغذ های مچاله ای که

هر کدام خاطره ای

دردی

ناگفته ای دارد

و جایش سینه ی سطل کوچکیست

که بزرگترین سنگ صبور من است

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:43 توسط Boy | 

آپلود عکس

نصف عمرم تو این بازی میگذره

هنوووووزم دوسش دارم 😋

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 17:6 توسط Boy | 

یکی از این کارگرا از ایناس که فقط دوس داره حرف بزنه !

انقدر سوالای چرت پرت میپرسه تا مغزم قاط بزنه !

.

ولی یکی دیگشون داشت راجب مورچه میگفت که:

اگه حواسشون نباشه یه مورچه بکشن جن زده میشن !

واقعا راست میگفت یهو می افتن زمین کل بدنشون میلرزه

میگفت شما اینجوری نمیشید خوشبحالتون !

منم گفتم اگه بچیزی عقیده داشته باشی خب معلوم سرت میاد !

ولی من هیچ عقایدی ندارم خندیدم و یه مورچه بدبخت جلوش

زدم کشتم

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 15:57 توسط Boy | 

حال بابا خوب نبود بردیمش دکتر

سُندش عوض کرد دکتر

یه سرم و چندتا امپول زد

ولی گفت باید بهش خون تزریق بشه

کم خونیش بدتر شده :(

حالا قرار شد داداشم بگرده ی بیمارستان

خوب پیدا کنه ببریمش برا تزریق

حالا اومدم خونه با این صحنه مواجه شدم

:))))))))

آپلود عکس

.

آپلود عکس

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:0 توسط Boy | 

نمیدونم چرا ولی هرکاری میکنم

تو خرجای خونه می مونم

مادرمم یاری نمیکنه :/

فقط با برنج و گوشت غذا بلد بپزه /:

هی میگم مراعات منو کن ولی انگار نه انگار

در اصل الان تو خونه 4 نفریم

ولی غیر مستقیم میشیم 8 نفر :/

از همه چی بدتر

اینه ک تو خونه بیمار داشته باشید

خدا قسمت کسی نکنه

کلا سیستم خونه بهم میریزه

اول بابام دوم ننبزرگ

ننبزرگ که دختراشم نگهش نمیدارن /:

حالشم بد بشه گردن منه کلا /:

دیر یا زود فرار میکنم ازهمه چی میرم :(

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 20:14 توسط Boy | 

ی پنجشنبه مزخرف دیگ :/

صب ساعت 6.30 بابا تب لرز کرد

ب زور دوبار بردمش سرویس

8.30 اومدم بیابون درگیر حساب کتابم 🤦‍♂️

از همه بدتر افتاب میزنه تو سَرَم

حساسیتم میزنه بالا ابریزش و سردرد 😵

این 1 ماه نیم زود بگذره فقط 🤦‍♂️

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 10:36 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme