‏یجوری فقر آهن دارم که

از جام پا می‌شم سی ثانیه باید وایسم

تا صدا و تصویر هماهنگ شن

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 20:54 توسط Boy | 

وضعیت یه جوری شده که هرجا

گیری باید رشوه بدی کارت راه بی افته

تازه بگی رشوه ناراحت میشن

و میگن شیرینی 😁

این شیرینی سابقه چند صد ساله تو ایران داره

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 20:27 توسط Boy | 

یه وانت به اسم بابام بوده برای اتباع

حالا طرف اومده میگه میخوام بفروشمش

کسی هم حوصله انحصار وراثت نداره

فعلا افتاده گردن من

حالا میرم کاراشو کنم:

یا سیستم قطع

یا اخرماه سایت شلوغ

و....

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 12:19 توسط Boy | 

برای برج 6، شهرستان عروسی میخوان بگیرن

از الان زنگ زدن میگن :/

جالب ترش اینه ک میخواستن قبل از

سالگرد مادربزرگ بگیرن

کلا کم دارن اینا

عمرا برم

​​​​​

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 22:8 توسط Boy | 

دوباره برام شَر تراشیدن

یه زمان کارم کشاورزی بود

بابت آب 4 تا شریک بودیم، اونام کارارو

میریختن رو گردن من و میرفتن

اصلا نمیومدن ببینن چه خبره

ولی کافی بود آب قطع بشه، مغز منو میخوردن

الانم چاه آب مشکل اداری داره

میخوان بریزن رو من

منم دارم رد میکنم فقط

اصلا و ابدا حوصله کار اداری ندارم

میگم زنگ بزنید داداشم

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 11:5 توسط Boy | 

دوتا برنامه کوتاه مدت دارم

نمیدونم کدومش علنی کنم

ماشینم عوض کنم آریزو 8 بگیرم

یا امتیاز وام بفروشم،

ترجیحم اینه ک امتیاز وام بهتره

درامد میده بهم

اگ بخرن 🥴

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 22:21 توسط Boy | 

بالاخره تونستم یکیو گیر بیارم

بتونه کد بیمه منو بسوزونه

امیدوارم بشه

بعد دوسال🥴

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 21:46 توسط Boy | 

گیر داده بهم دنبال یه کار برای خودت باش

حالا خودش چی :

کل وسیله های باشگاه رو بابام خرید

ملک هم 75 درصدش مال منه، اون مفت نشسته

منم اگه یکی برام این چیزا فراهم کنه

حتما کار میزنم و لذت میبرم،

حالا زبونش برا من درازه

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 10:27 توسط Boy | 

یکی از دوستام بعد اینکه رل ولش کرد

شکست عشقی خورده

الان یه ماه نشده رفته خواستگاری یکی دیگه :/

چیزی که بیشتر از همه خوشحالم کرد

این بود که دختره بهش گفته :

رفیق بازی نمیکنی 😎

به بهترین حالت ممکن از زندگی من میره

امیدوارم خوشبخت بشه ✌️

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 20:11 توسط Boy | 

حدود 400 تومن طلب دارم

اصلا براشون مهم نی :/

تازه چیزی هم بگم میشم آدم بده

میگن بد اخلاقی و کینه ای

://

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 17:55 توسط Boy | 

چندسال نشستن تو واحد من

هزارتومنم به من ندادن

ضرر هم زدن

تازه میاد میگه واحد کناری خوب نیس

بگو تخلیه کنه بره :/

اینا عوارض سکوت های منه

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 11:16 توسط Boy | 

یکیو اشنا گیر اورده ک به قول خودش

کاری میکنه که دیگه نیان چاه آب مون رو

تخریب کنن

طرفم گفته هرچی شد گردن میگیره،

اینم باور کرده

منم حوصله بحث ندارم، قبول کردم ک

20 تومن دیگه پول مفت بدم.

(15 تومن ماه قبل دادم)

اگه میتونستم زمینم رو بفروشم و برم جای دیگه

50 درصد مشکلاتم حل میشد

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 1:26 توسط Boy | 

انقدر نالیدم

اگه از خوشیام یا برنامه هام چیزی بگم

احساس خودنمایی بهم دس میده :/

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 14:58 توسط Boy | 

روز دختر بود، دخترا اینجا سرو دست میشکوندن

حالا روز پسره، انگار روز ظلمات

🤣🤣

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 1:41 توسط Boy | 

بگردید یکی شبیه خودتون پیدا کنید

یکی از راز های ماندگاری رابطه در شباهتهاست

شباهت در فکر و‌دغدغه

شباهت درسطح اجتماعی و اقتصادی

حتی شباهت درتفریحات و سرگرمی

وقتی طرفتون شبیه خودتونه

خیلی نیاز نیست بدیهیات رو دائم

توضیح بدی

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 1:38 توسط Boy | 

چه طوفانی شده بود :/

دوتا درخت جلوم شکست

​​​​​​فعلا زنده رسیدم خونه 😎

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 12:59 توسط Boy | 

اگه بخوام افکار ذهنم رو روی کاغذ بنویسم

شاید تو دوتاخط خلاصه بشه

اما چیزی که واقعا تو ذهن منه

شامل چند صد صفحه کلمات درهمِ ،

حداقل فعلا خوب یاد گرفتم خودمو با

فیلم و انیمه خفه کنم

​​​​

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 1:5 توسط Boy | 

گاهی آدم‌ به خاطر عبور از مرحله‌ای

چنان درد می‌کشه و تغییر می‌کنه

که دیگر خودش هم نمی‌تونه

خودش را بشناسه .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 0:53 توسط Boy | 

گاهی دلمون

برای چیزهایی که جا گذاشته‌ایم تنگ میشه.

نه که جایی جا گذاشته باشیم و رفته باشیم، نه

بلکه چیزهایی که توی خودمون

ته وجودمون، جا گذاشته‌ایم و دیگه

دست خودمون هم بهشون نمیرسه.

:)

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 20:56 توسط Boy | 

اول و آخر همه حرفای ما

میرسه به کسی ک منتظرشیم و نمیدونم

کی میاد و کجا میاد

فقط یه گوشه قلبمون منتظریم

فازغ از این که قبول کنیم

خودمون باید برای ساختن رویاهامون

تلاش کنیم،

باید به دست بیاری

حتی ب زور

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 17:11 توسط Boy | 

رفتیم اداره آب و برگشتیم

اخرش هیچی به هیچی 🥴

از همه بدتر داداشم

یارو میگه باید این مدارک بیارید

این نمیفهمه اصلا، میگه خب نداریم :/

انقدر بحث کرد اخر طرف بیرونمون کرد

واقعا با این جایی میرم خجالت میکشم

کاش میشد هرچی باهاش شریکم رو

بفروشم راحت بشم فقط 😵‍💫

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 8:52 توسط Boy | 

خدایا وقتی میگم شکرت

خودت باید متوجه بشی که دارم تیکه میندازم،

کارا به طور شدیدی بهم ریختس

منکه به درد سر عادت دارم

میگذرونم

اما به امسال اصلا دل خوشی ندارم.

صبح باید برم اداره اب و فاضلاب تهران

ببینیم چه آشی برامون پختن

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 18:51 توسط Boy | 

فاز اجتماعی بودنم پر شده

ایستگاه موقت 🥴

​​​​​​

نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 22:7 توسط Boy | 

صد قدم واسه یکی بردار

اگه یه قدم اومد سمتت

هزار قدم دیگم واسش بردار

ولی اگه یه قدمم سمتت برنداشت

همون هزار قدمو ازش فاصله بگیر

چون با قدم بعدی ای که به سمتش برداری

بعدی نوبت اون میشه ک ازت فاصله بگیره ...

نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 1:56 توسط Boy | 

اومدم پارکینگ نشستم

تا مهمونا برن :/

اگ اتاق شخصی دارید خوشبحالتون واقعا

خدا همه چی به من داد

به جز آرامش

نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 20:12 توسط Boy | 

فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا

«تو در حفاظت مایی»

آنقدر قشنگ خود خدا گفته

پس واسه چی دلهره داری رفیق؟!

نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 11:4 توسط Boy | 

امروز از نزار قبانی خوندم که:

هرکس به اندازه‌ای که دوستت داره می‌بینتت

تلاش الکی نکن.

نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 11:1 توسط Boy | 

آدم‌ها، یک بار عمیقا عاشق می‌شوند

چون فقط یک بار نمی‌ترسند ک

همه چیز خود را از دست بدهند

اما بعد از همان یک بار

ترس ها آنقدر عمیق می‌شوند که عشق

دیگر دور می‌ ایستد.

نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 1:43 توسط Boy | 

این بلاتکلیف بودنم خستم کرده

انگار کلا دنبال یه چیزی میگردم

یا یه کار انجام نشده دارم ولی نمیدونم چی

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 17:55 توسط Boy | 

اومده میگه خاک توسرت

میگم چرا

میگه ماشین داری و خونه داری

صبح تا شب نشستی خونه و دنبال هیچی نیستی،

بهش گفتم حق با توعه

تا حدودی راست میگفت

ولی من فعلا افکار دیگه ای دارم،

میگن جای من بودن ال میکردن و بل میکردن

ولی مطمعنم جای من بودن وضعشون بدتر از

الان من بود 😂

​​​​​​

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 13:37 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme