لیستِ اشکال نداره ،

تجربه شد هام خیلی داره طولانی میشه

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 21:17 توسط Boy | 

مستاجر بعد اینکه ملک تحویل داد

انقدررررر با احترام باهام صحبت کرد که قند

تودلم آب شد 😁

هیچ وقت ب من دست نداده بود 🤣

گفت من شمارو دوس دارم اگه همین الانم بگی برگرد

برمیگردم،

میخواستم بگم برگرده، ناجور خر شدم، 🤣

یه جونوریه ها میخواد ارتباطش حفظ کنه

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 20:14 توسط Boy | 

بودن با کسی که

دوستش نداری و نبودن با کسی که

دوستش داری، هر دو رنج است.

پس اگر همفکر خود نیافتی،

مانند خدا تنها باش.

(نظاره گر کامنت های حق هستم)

😁✌️

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ ساعت 16:28 توسط Boy | 

کاملا تو درگیری خالص ام

مستاجر مغازه رو خالی کرد تحویل داد

کلی هم ضرر زده، هیچی بهش نگفتم

فقط بره از شررش خلاص بشم،

یکم خرده کاری دارم ک باید امروز تمومش کنم

امروز داداشمم 5 صب منو برده نمایندگی که تنها

نباشه و مثلا نمیدونه چیکار کنه :/

من بدبخت همیشه تنها میرم میام

علنا سررررویس شدم

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ ساعت 12:11 توسط Boy | 

آپلود عکس

منتظر کارشناس بودم بیاد کارای جوازم کنه

اینم کنار من وول میخورد

خیلی لوس بازی درمیاره 😂

یادم باشه بعدن براش سوسیس ببرم

​​​​​​،

آپلود عکس

امروز تو بالکن دعوا ناموسی بود 😁

حدود 20 دقیقه داشتن میزدن همو

اخر رفتم پروندمشون، تایم استراحت بشه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 12:9 توسط Boy | 

اخه کی الان میره عید دیدنی :/

منم به زور دارن میبرن

اونم چی 9 شب باید راه بی افتم

به سمت کرج تا برسم 11شب

فکرکنم تا برگردم 1 یا 2 بشه 🤣

خانواده کلا عجیب غریب

ازهمه بدتر اینه که طرف خانواده زن داداشمِ

به من هیچ ربطی ندارن :/

فقط خجالت میکشم 😵‍💫

​​​​​​

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 11:50 توسط Boy | 

یکی از اشناها زنگ زده میگه بیا

یه تیکه باغ انگور باهم شریکی بخریم

گفتم با خانواده مشورت کنم میگم،

داداشم زنگ زد امار باغ گرفت

همه چی اوکی بود

اما باغ خرج داره، راه هم از تهران تا اونجا

حدودن 200 کیلومتره

منکه حوصلم نمیگیره برم

به آدمای اونجا هم اعتمادی ندارم،

گفتم بهش شرمنده

امیدوارم از من ناراحت نشه

​​​​​​

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 12:10 توسط Boy | 

به صورت نا خواسته یاد گرفتم عکسمو

استیکر کنم،

وی ذوق

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 12:4 توسط Boy | 

امروز، روز انیمه :/

15 آوریل

باورم نمیشه همچین روزی هم داریم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 13:6 توسط Boy | 

آدما یک ظرفیتی دارن،

تا قبل از تموم شدنش به خودتون بیایین!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 13:2 توسط Boy | 

دلیل عمده خیلی از رنجش های ما اینه که

در خیلی مواقع ما به اندازه شخصیت خودمون

کسی را تحویل میگیریم

نه اندازه ظرفیت آن شخص

خیلی از افراد وقتی به آنها احترام گذاشته میشه

بجای اینکه فکر کنن تو خوبی،

فکر میکنن خودشون تافته جدا بافته اند،

خلاصش اینه ک از خودشون در میان

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 0:43 توسط Boy | 

یه رفیقی دارم تو تلگرام با یه خانومی اشنا میشه

با اینکه فاصله زیاد بود، میره پیشش و اونم

میاد پیش این و رفیقم دختره به خانوادش معرفی

کرده بود و قول و قرار ازدواج و...

بخاطرش کلا داشت کار میکرد تا پول جمع کنه

بعد 2 سال

یهو دختره میگه برام خواستگار اومده

میخوام برم :/

و تمام

همینقدر خلاصه :)

چقدر گریه کرد طفلک

​​​​​،

گفتم باز خوبه یکیو داشتی وبراش همه کار کردی

من نه بلدم کسیو بیارم تو زندگیم

و نه بلدم نگهش دارم

فقط با حسرت میگذرونم

.

​​​​

​​​​​

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 20:7 توسط Boy | 

دو روزه کلا در رفت و آمدم

از یه طرف میرم بیابون برای جواز

از یه طرف دیگه رفیقم میگه بیا کمک کن

مغازه بچینم،

تو شهرستان از دهنم پرید یه تیکه زمین بخرم

الان هی میگن

سوراخم کردن،

حموم یکی از واحد هام نَم داده، اومدن زمین کندن

و درست کردن، الان اشپز خونش نَم داده 😵‍💫

​​​​​زندگی من نفرین شده

از 16 سالگی رنج و عذاب و سختی به من نازل شد

هنوزم ک هنوزه من روز خوش ندیدم

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 12:23 توسط Boy | 

‏ولی من دوست داشتم حداقل وسط جمع شلوغ

آدمایی که باهاشون هیچ وجه اشتراکی ندارم

یکی بود که میگفت:

میدونی چقدر این آدما رو گشتم

تا یکی مثل تو رو پیدا کنم..؟

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 11:23 توسط Boy | 

مادرم یه دوستی داره، گیر داده بود

براش یه کیف کوچیک بخرم

منم روم نمیشه برم تو فروشگاه خانوما 😵‍💫

بعد یه ساعت دور چرخیدم

دیگه رفتم تو یه مغازه

فروشنده خانوم مسن و مهربونی بود

یکم باهام حرف زد و مدلا رو اورد،

(داشت درد و دل هم میکرد)

استرسم ریخت و

یکیو انتخاب کردم به پیشنهاد خود فروشنده،

جدا از همه اینا تو فروشندگی خانوما خیلی بهتر

عمل میکنن، اگه آقا بود چند مدل مینداخت جلوم

میگفت هرکدوم میخوای بردار 🤣

​​​​​

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 15:7 توسط Boy | 

برای شما هم بلاگفا یا اصلا باز نمیشه

یا سخت باز میشه؟!

مرور گرتون عوض کنید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 14:51 توسط Boy | 

پنج شنبه شب شام دعوتمون کردن

مادرم تاکید داره ک منم برم :/

چند سالی میشه خونه کسی نرفتم

علاقه ایم ندارم

ولی اینجا رو میرم، یه بار برام پول قهوه رو

حساب کرده، یه چیزی بخرم ببرم خونش

حداقل از زیر دِینش در بیام 🥴

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 0:49 توسط Boy | 

ب این نتیجه رسیدم که سطح iQ

من پایینه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 0:41 توسط Boy | 

یکی کم بود

یه رفیق دیگمم اومده جلو خونمون

مغازه اجاره کرده :/

​​​​​​،

داشتم ب این فکر میکردمم که درآمد من

نسبت به بقیه دور وریا

افت زیادی کرده، رو به پایینم

هیچ جوره عقلم قد نمیده که از کجا

شروع کنم

هیچ حامیی ندارم 😵‍💫

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 0:49 توسط Boy | 

روانشناسا میگن

وقتی واقعا یکی و دوست داری که هیچ دلیلی

برای دوست داشتن اون آدم نداری

(این میشه عادت)

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 0:44 توسط Boy | 

صبح باید برم دنبال کارای تمدید جواز

دوماه دیگه فصل مالیات، باید اماده باشم

هرسال بدتر از پارسال 🤦🏻‍♂️

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 1:54 توسط Boy | 

مراقب باش چی رو از دست میدی،

همیشه اینطوری نیست که

وقتی چیزی رو از دست دادی

بهترش رو به دست بیاری

این رو وقتی می‌فهمی که تو موندی و

دست‌های خالی‌ای که یاد نگرفتن

چیزی که دارن رو باید محکم بچسبن.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 1:29 توسط Boy | 
نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 1:23 توسط Boy | 

بعد سه هفته امروز رفتم باشگاه

احتمالا فردا از شدت بدن درد چپه بشم

​​​​​

​​​​​​،

فردا صبح میخواستم برم مجوزم رو تمدید کنم

شب برق رفت و الان یخچال روشن نمیشه

بمونم خونه یکیو گیر بیارم ببینم چشه

اصلا و ابدا ایام به کام نی

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 1:20 توسط Boy | 

داری چیزی رو تعریف می‌کنی

یهو دردش توی کل وجودت می‌پیچه

اما حفظ ظاهر می‌کنی

بزرگسالی همینه

دستاتو حلقه نمی‌کنی دور گردن کسی زار بزنی،

چون خودت دیگه الان

یه تکیه‌گاه محکمی.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 1:55 توسط Boy | 

قزوین که بودم داییم و پسر داییم

داشتن خرم میکردن اونجا یه باغ بخرم 😁

هنوز نمیدونن دستشون برام رو شده،

حالا برگشتنی به داداشم و خانومش عیدی دادن

به من ندادن 🤣

فکر میکنن من ناراحت میشم 😁

​​​​​​،

ولی دوس دارم اونجا یه تیکه زمین بگیرم

به پسرخالم سپردم ببینم چیکار میکنه

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 20:28 توسط Boy | 

دیروز از سفر برگشتم

این چند روز فقط خسته تر شدم

ولی این اولین باری بود 13 ب در سفر بودم

بگذریم، دایی من عجب جونوریه

داشت سر خواهراش کلاه میذاشت :/

اخرم بابت کاری که رفته بودیم ب نتیجه نرسیدیم

انگار باز باید برم 😵‍💫

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 19:47 توسط Boy | 

وبمو میبینم یاد این کلیپای اینستا می افتم که

طرف با موتور tvs و گوشی ایفن میاد

نصیحت میکنه و میره :/

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 2:37 توسط Boy | 

عیدتون مبارک عزیزان 🥂

من روزه نمیگیرم ولی روزه دارا رو دوست دارم و

باهاشون افطار میکنم 😁

فردا صبح میرم قزوین

تفریحی نیس بیشتر میرم تا ننم سهم ارثش بگیره 🤣

جون میده شب قبل ۱۳ دعوا بشه

و روز ۱۳ به در هرکی یه طرف بره 😂😂

اگه اونجا خالم اینا مزاحمم بشن و خودشونو تو ماشینم

جا کنن ،درجا برمیگردم میام و ترر میزنم تو سفرشون

یه هفتس دارن مغز منو میخورن

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 2:24 توسط Boy | 

آخر سر مادرم مجبورم کرد برم شهرستان :/

دروغ نگم بیشتر ترسیدم ببرن بلا ملا سرش بیارن

گفت تو بیای راحت ترم

دیگه دلم طاقت نیاورد

استراحتم پرررررر شد،

حالا شنیدم خاله ام راجبم چرت و پرت گفته

لازم میدونم یه جواب سنگینی بهش بدم

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 4:0 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme