​​​​​​از 9 صب رفتم دنبال کارای پمپ آب

و حساب کتابام

آپلود عکس

الان کارم تموم شد تازه رسیدم خونه

خداروشکر حل شد

یلدا مبارررررک 🍉

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۴۰۲ ساعت 17:33 توسط Boy | 

از شانس تخمی من

پمپ اب نیم سوز شده

الکی باید خرج کنم :/

از همه بدتر باید برم خیابان سعدی 😱😱😱😱

هم طرح هم شلووووغ

اداره برق هم اومد 400 تومن تیغ زد رفت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 13:7 توسط Boy | 

امروز باید برق کار بیارم

ببینم چرا پمپ اب هی قطع میکنه

خداکنه مشکل برقی باشه 🤦‍♂️

حوصله تا سعدی تهران رفتن و پمپ خریدن

ندارم

کلا از تهران و شلوغی رفتن متنفررررررم 😵

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 10:20 توسط Boy | 

اینو اینجا مینویسم یادم بمونه

از تاریخ امروز

02/09/28

تا کمتر از 1 سال دیگ باید ماشین مورد نظرمو

بگیرم

این ی انتخاب ✌️

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ ساعت 18:30 توسط Boy | 

گیج خوابم و دارم همچنان با بچه ها بازی میکنم

خسته نمیشن اصلا 😂

صب دنبال کارای تصادف بودم

طرف رفته بود شورا حل اختلاف مظلوم نمایی کنه

تا مارو تیغ بزنن، اخرم حل شد

همچنان دارن اذیت میکنن

​​​​​​،

با داداشمم حساب کردم

اخرم نصف پولمو بخشیدم :/

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ ساعت 0:15 توسط Boy | 

خوبه همونقدر که به ظاهرمون اهمیت میدیم

به باطنمون هم برسیم

بعد از اولین برخورد دیگه

بخش ظاهر کمتر به چشم میاد و نوبت به

خودنمایی ذهن میرسه و خیلی بده که

فقیر باشه :)

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 15:45 توسط Boy | 

امروز شهادت

اما دلیلی نمیبینم از 9 صب تو کوچه با تبل

هی بکوبن تا مردم بیداربشین

و به نظر این مردم بیدار شن بیان هییت

خواب روز تعطیل ب من نیومده اصلا :/

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 10:30 توسط Boy | 

حساب کردم دیدم که برای خرج مراسم بابا

که قرار بود هرچی خرج بشه نصف نصف باشه

من خیلی بیشتر از اونچیزی که باید هزینه کردم

و داداشمم چیزی نگفته بهم 🤔

یعنی چی این!

این افکارمو بهم میریزه یعنی میدونسته و نگفته!؟

یا کلا نمیدونسته!؟

حالا پس فردا میاد باهاش حرف میزنم

امیدوارم شَر نشه

مگرنه همینجوریشم ازش خوشم نمیاد

این موضوع هم قبول نکنه میزنیم ب تیپ و تاپ هم

الهی ب امید تو

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 0:56 توسط Boy | 

اگه یه روزی برم پیش روان پزشک

و اون بهم بگه احساساتی ک دارمو بروز بدم

مطمعنم نامه بستری شدنمو میزنه

اینو از ته دلم مطمعنم :/

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ ساعت 20:23 توسط Boy | 

هر وقت سعی کردم ی خواب راحت داشته باشم

همه چیز برعکس میشه

مثل امروز ک گفتم جمعه راحت بخوابم

از 8 صب تو جام دارم هی میچرخم

​​​​​​،

ببینم فردا کارای تصادف تموم میشه یا ن

انگار ن انگار ماشینش تو پارکینگ و تصادف کرده

فقط دهن من داره سرویس میشه

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲ ساعت 8:47 توسط Boy | 

دوس دارم ماشین بخرم

شدنیش میشه

ولی از طرف دیگ تحت فشار قرار میگیرم

امید وارم خر نشم برم بخرم 🤦‍♂️

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 18:47 توسط Boy | 

یه دیالوگ بود میگفت ک :

تو اسممو میدونی نه داستانمو

تو لبخندمو میبینی نه دردامو

تو متوجه چیزایی که رها میکنم میشی، نه زخمام

میتونی حرفامو بخونی، نه ذهنمو

پس راجبم نه نظر بده و نه قصاوتم کن چون تو فقط

قسمتی از من رو میبینی که خودم

خواستم نشونت بدم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 10:16 توسط Boy | 

ظهر ک از بیابون اومدم با رفیقم رفتیم ماشین ببینه

تا الان ک رسیدم خونه

اخرم ماشین جالبی پیدا نکردیم

الکی برگشتیم

کمی لَش کنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ ساعت 19:17 توسط Boy | 

خب امروز فهمیدم ک داداش یکی از دوستانم

خودکشی کرده

امیدوارم ک خدا ب خانوادش صبر بده

​​​​​​.

چجوری این کارو میکنن اخه

هعععی

ولش

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ ساعت 1:1 توسط Boy | 

آپلود عکس

اگه از خواسته هام بخوام بگم

دوس دارم یه بار کریسمس پاریس رو از نزدیک

ببینم جزو محدود خواسته های منه

کریسمس همگی مبارک ✌️

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲ ساعت 18:26 توسط Boy | 

دیشب داداشم اومد باهام حساب کتاب کرد

تا 2 ساعت ذهنم درگیر حسابا بود

تا دیدم یه جا 20 تومن رفته تو پاچه من

تا زنگ زدم بهش اومد اصلاح کردیم

راحت خوابیدم 😂

حالا امروز یه حساب دیگ کنم خوبه

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲ ساعت 9:40 توسط Boy | 

توی این 50 روزی ک گذشته

نشده ک یه روزش سردرد نداشته باشم

از زندگی میندازتم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 16:17 توسط Boy | 

پیشاپیش هدیه تولدمو گرفتم 🤪

کتونی

از عجایب خونه ما

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 15:22 توسط Boy | 

یه آدمی میشناسم

کل زندگیش رو دروغ و گنده گوزی میچرخه

یعنی حتی لباسایی ک میخره و جاهایی ک میره

با پولیه ک از اینو اون قرض گرفته

پیششم بشینی یجوری حرف میزنه انگار

یه تهران بهش احترام میذارن

ولی هیچ پخی نیس 😂

تازگیا رل زده

از رفیق من پول قرض گرفته خرج رلش کرده

معلومه ک کلی دروغ ب دختره گفته

برام سوال تا کی میخواد این راهو ادامه بده

بالاخره این دختره میفهمه ک

اون موقع چی!؟

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 15:17 توسط Boy | 

دیشب تا حالا کلا 2 ساعت خوابیدم

مامان تو خواب داد میزنه :(

از 7 صب رفتم دنبال کارای تصادف داداشم

اصلا پیش نمیره، قرار شد دوتا ماشینا ببریم بیمه

اونجا تعیین خسارت کنن

جالبتر اینه ک هزینه حمل و نقل طرف هم گفتن

ما باید بدیم 😂

بیمه فقط الکی پول مفت میگیره از مردم

اعصاب و روانم بهم ریخته

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 14:38 توسط Boy | 

از کارای خودم خندم میگیره

یه مدت افتادم دنبال کارای وراثت

منو فرستادن جلو [خنده]

حس خوبی نمی ده بهم عجیبه !

.

همه کارا آروم آروم داره پیش میره

فقط مشکل اصلیم ماشین داداشمه :/

کشاورزی هم تا ماه بعد تموم !

باید یکم برنامه ریزی کنم بعد این کارا

اما اول باید ی استراحت بدم ب خودم !

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 14:22 توسط Boy | 

زندگی برا من مثل یه باتلاق می مونه

هرچی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میری

چند وقت پیش داداشم تصادف کرده بود

طرف مست بود با سرعت کوبیده بود به ماشین داداشم

ما گفتیم پلیس ننویسه مست که بعدش مشکل نشه براش

از شانس اون شب پلیس راهور نیومد فقط نیروز انتظامی اومد

و ماشین هارو برد

کار به شکایت و شکایت کشی رسید

ولی جناب کارشناس کلانتری

گفت مقصر داداش بنده بوده و همه چی برعکس شد

حالا زیر میزی گرفته چیکار کردن نمی دونم

اگ اعتراض کنم همه اشنا کارشناسن بازم به ضرر منه

حالا خسارت اونو بیمه میده کاری ندارم

ولی طرف حتی نمیاد امضا بده ما خودرو داداشم ترخیض کنیم

و من دستم به هیچ جایی بند نیس

.

هروقت بخوای به کسی لطف کنی اون طرف گازت میگیره

ولی چیزی که ذهنمو درگیر کرده اینه ک

کی از این بی قانونی خلاص میشیم :)

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 0:0 توسط Boy | 

آپلود عکس

چمدونمو دارم می بندم، با یه طرح کهنه از دلخوشیام

باورم نمیشه باید برم و دیگه هیچوقت به دیدنت نیام

تو که میشناسی منو بهم بگو مگه میشه این همه ساده برم؟

با تموم جاده عطر تو هست، بگو باید از کدوم جاده برم؟

شایدم دوباره باید از همون جاده ای که تک و تنها اومدم

تک و تنها برم و یادم بره، واسه ی چی دل به این جاده زدم

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 15:25 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme