آپلود عکس

امشبمونم تموم شد

یلدای ما امشب بود 😂

شب قشنگی بود و خوش گذشت

فقط نمیدونم چرا صندلی کامپیوتر نَم داره :/

فکرکنم یکی از بچه ها جیش کرده روش 🤣

همیشه تیپ های راحتی میزدم

امروز کلاسیک بودم همه جا خورده بودن و

ازم تعریف میکردن 😵‍💫

​​​​​​،

شب یلداتون مباررررررک ✌️✌️✌️✌️✌️

نوشته شده در جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳ ساعت 2:43 توسط Boy | 

دیشب خریت کردم یه مشت تخمه گلپر خوردم

امروز با وَرَم شدید لوزه بیدارشدم🥴

معلوم شد گلپر بهم نمیسازه

شبم مهمون داریم، نمیدونم برم دکتر نرم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 11:51 توسط Boy | 

چرا هرچی پسر میبینم بوی گُل میدن!؟

البته نه اون گلی ک تو پارکه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ ساعت 21:12 توسط Boy | 

تو خونه پیاز رنده کردن

چشمام داره اتیش میگیره 😵‍💫

باید برم لبو و سیب زمینی بشورم 🤪😂

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ ساعت 18:12 توسط Boy | 

امروز دیگه رفتم یکم خرید کردم

برای مهمونی فرداشب

ب خودم اومدم دیدم 1600 چرت وپرت خریدم

حس میکنم رفته تو پاچم 😵‍💫

​​​​​​،

هیچ وقت نتونستم ژست عکاسی یاد بگیرم

همیییییشه از خودم عکس میگیرم

​​​​​​​میبینم بدم میاد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ ساعت 18:10 توسط Boy | 

تو جمع های دورهمی

داداشام، پسر خاله ها و پسر دایی

میشینن از دوران قدیم میگن که همیشه

میرفتن پیش بابابزرگ و مامان بزرگ

اونجا کلی خوش میگذروندن،

ولی چون هیچ هم سن و سالی تو فامیل ندارم

همیشه تنها و گوشه نشین بودم.

فقط یادمه پسر داییم،. از من خوشش نمیومد

و مثل سگ منو میزد :/

و الان که دیگه هیچکدومشون

نه پدر بزرگ و نه مادربزرگ رو ندارم

و حسرت و تهی بودن دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ ساعت 17:21 توسط Boy | 

از مهمون ناخونده بیزارم

مخصوصا از شهرستان بیان دیگه هیچ

قبلاً اهمیت نمیدادم، پیششونم نمیرفتم

الان دیگه باید بشینم پیششون

برای پنج شنبه دعوتشون کردم گفتم همه هستن

دوس داشتید شمام بیاید

فقط خبر بدید اگ میاید 😂

فردا باید برم یکم خرید میوه و تخمه کنم

فقط امیدوارم برادر شماره یک

چرت و پرت نگه و شبو تلخ نکنه 😵‍💫

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ ساعت 17:14 توسط Boy | 

کریسمس خیلی دوس دارم

و خیلی دوس دارم یه بار هم شده🎄

خارج از ایران کریسمس ببینم

ولی فعلا نشدنیه 🥴

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ ساعت 17:54 توسط Boy | 

آپلود عکس

سفارشم رسید

طرح جالبی داره، خوشم اومد

​​​​​،

دیروز، روز پر درد سری بود

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ ساعت 17:30 توسط Boy | 

یه عطر داد بهم بوی جالبی داره

​​​​​​.

یکم دور چرخیدم، خریدای خونه انجام دادم

و البته مراسم ختم دعوت بودم و رفتم

روز نرمال و خوبی بود

جمعه هارو دوس دارم ولی زود میگذره

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 19:56 توسط Boy | 

از متفاوت بودنت نترس !

سبک زندگی خودت را داشته باش

و حتی اگر نتیجه اش تنهایی بود

بدون که تنهایی،

بهتر از بودن درمیان کسانی ست

که تو را در صورتی دوست دارند

که مانند آنها رفتار کنی!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 11:53 توسط Boy | 

دیروز تا حالا

دوبار سفارش انلاین زدم

همش برگشت خورد :/

بعد میگن بیرون نرید

​​​​​​

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 11:50 توسط Boy | 

هوا اینجا انقدر کثیفه که شبا مثل مه میشه

سر دردای عجیبی ب من میده

اگه همینجوری پیش بره

این شهر قابل سکونت

نیس دیگه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 20:27 توسط Boy | 

شانس من تا اومدم برم خیاطی

ساعت 3 تا 5.30 برق رفت /:

همه تعطیل کردن رفتن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 20:20 توسط Boy | 

اومده میگه شب میریم بیرون

توعم باید بیای :/

زورکی منو میبرن /:

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 18:21 توسط Boy | 

پاچه شلوارم باید یه دوخت بخوره

یه خیاطی تو محل هس ولی ازش خوشم نمیاد

برم پیشش پرو میشه

باید برم بیرون محل 🤔

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 14:36 توسط Boy | 

یهو 12 شب یادش می افته اپن اشپز خونشو

خراب کنه

این بشر عقل نداره به خدا

همسایه ها 5 صب میرن سرکار

مردم ازاری نکن

خودش تا 1 ظهر خوابه فکر میکنه همه همینن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 0:33 توسط Boy | 

بعد 3 سال تیپی ک دوس دارمو خریدم

قبلا همیشه سر سری خرید میکردم

ایندفعه گلچین کردم

شلوار پارچه ای طوسی

دورس بادمجونی

کالج

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳ ساعت 21:21 توسط Boy | 

مهتابی ها رسید نصبش کردم

چقدر نورداره 😵‍💫، مادرم خوشحال خونش

پر نور شده

ولی تازگیا دست ب آچار شدم

حس خوبی داره وقتی یه کاریو انجام میدی

بعدش میبینیش لذت بخشه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳ ساعت 21:19 توسط Boy | 

اینجوری ک اینا برنامه چیدن

برای شب یلدا احتمالا 15 تا مهمون داریم 🥴

البته یه شب قبل یلدا

پیشنهادم اینه ک غذا از بیرون بگیریم

و میخوام سیب زمینی اتیشی درست کنم 😋

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳ ساعت 1:38 توسط Boy | 

تیکه بالای مغزم، تا حد انفجار درد میکنه 😵‍💫

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳ ساعت 1:35 توسط Boy | 

این منو سوراخ کرد تا بسته برام بفرسته

بعد 4 روز فرستاد

میگم توراه اسیب ببینه چی

میگه ایشالله ک چیزی نمیشه :/

الانم کد رهگیری اشتباه فرستاده

​​​​​​.

فردا باید برم خرید لباس

از واجباته دیگه 🥴

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ ساعت 18:21 توسط Boy | 

وقتی این به من میگه ماشینت به درد نمیخوره

من لذت هفت دنیا میبرم

😋

ولی از چشش میترسم

شور شوره 😂

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ ساعت 18:17 توسط Boy | 

3 میلیون سوخت دادم :/

رییییدم

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ ساعت 0:57 توسط Boy | 

هنو زمستون نشده

چرا انقدر سرده :/

سگ لرز میزنم 🥶

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 20:49 توسط Boy | 

برای شب یلدا احتمالا خونمون شلوغ پلوغ بشه 😵‍💫

فعلا هم هیچکی نمیگه میاد یا ن

همه دقیقه 90 میگن

زودتر بگید تکلیفمو بدونم حداقل 🤦🏻‍♂️

مادرجان دستور داده

چراغ مهتابی های خونه کامل عوض بشن

برای شب یلدا :/

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 20:38 توسط Boy | 

دوباره افتادم رو مود چرت و پرت گویی

اگه کامنت یا پست چرت و پرتی گذاشتم

بذارید سر کم عقلیم 🥴

(از عوارض وب قبلی)

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 21:51 توسط Boy | 

تازگیا اعتماد به نفس کاذبی در من میگنجه ​​

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 21:47 توسط Boy | 

نمیدونم داداشم خره یا من خرم :/

​​​​​​میگه بیا 200 میلیون تو کارتخوانت بکشم

تو بزن ب حساب من /:

میگم تو کارتخوان خودت چرا نمیکشی؟

میگه مالیات میاد /:

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 21:45 توسط Boy | 

یکی از بچه های باشگاه هی راجب گوشی

S24 باهام حرف میزد، میگفت میخوام بخرم

دقیقا دوماه راجبش حرف میزد

امروز دیدم رفتم a52 خریده :/

منم نزدم تو ذوقش کلی تبریک گفتم

اونم با ذوق از مزایاش میگفت 😁

​​​​​​،

قرار بود جواب اعتراض بیمه برام بیاد

رفتم دیدم مسئولش برای یه هفته

رفته مرخصی :/

(بکدامین گناه!)

نوشته شده در شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 21:26 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme