یکی از همسایه های قدیمی اومده بود خونمون

به مادرم سر بزنه

دیدم یه بچه 2 ماهه بغلشه

گفتم بسلامتی نوه دار شدی 😁

گفتش نه بچه ی خودمه :/

با چهره ای هنگ کرده بهش تبریک گفتم. /:

پنجاه سالته دیگه بچه میخوای چیکار

حیف اون دختر بچه که قرار

توی رنج و عذاب بزرگ بشه

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ ساعت 2:42 توسط Boy | 

الان یه سالی میشه که بیکارم

خرجام بیشتر شده

درآمدم از نصف کمتر 🥴

روالم بهم ریخته 🤣

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 12:10 توسط Boy | 

امسال حدودن 3 بار کتونی خریدم

قبل خرید پام میکنم همه چی خوبه و راحته

ولی میارم خونه یه ساعت پام میکنم

کلا برعکس میشه

نفرین شدم انگار 🥴

الان دیگ حوصلم نگرفت سفارش انلاین زدم

هرچی بادا باد

کتونی قبلیا روهم میدم بره

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 12:2 توسط Boy | 

‏حقیقتا سخت‌گیری شما چیزی رو عوض نمیکنه،

اگه طرف اهل هرزگی باشه

با این سختگیری بیشتر حواسشو جمع میکنه

که تو خفا هرز بپره

اگر هم متعهد باشه با این سختگیری

فقط ازتون‌ دور میشه 😉

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 14:32 توسط Boy | 

‏به هر چیزی بیشتر از خودت وابسته شی

به همون اندازه کمتر

احساس خوشبختی میکنی،

خوشبختی

یعنی خودت برای خودت کافی باشی

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 3:15 توسط Boy | 

شب داداشم دعوتمون کرده خونشون

حالا خوبه طبقه بالا میشینن:/

یکی از خصوصیاتی ک از پدرم برام مونده

اینه ک علاقه ای به دید و بازدید ندارم

درحد سالی یکی دوبار دیدن بسه.

من بچه بودم حتی مسافرت هم نمیبردنم

یه بار کلاس چهارم بودم بردنم مشهد

اونم جوری دهنم سرویس کردن که دیگه

مشهد هم نرفتم باخانواده

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ ساعت 12:49 توسط Boy | 

ازش پرسیدم آرامش الانت رو

مدیون چی هستی؟!

گفت:«نه وقت برای غصه خوردن،

برای گذشتم رو دارم،

نه حوصله برای ترس از آینده

هرچی شده حتما باید میشده!

هرچی هم قراره بشه،میشه!

ترجیح میدم فقط زندگی کنم فقط زندگی!

همین »

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ ساعت 1:31 توسط Boy | 

حدود 1 ماه از مریض شدن مادرم میگذره

اما عجیبه برام که هنوز درد داره

همه میگن زُنا همینجوریه 🥴

​​​​​​،

برا مراسم چهلم مادربزرگم به خاله ام گفتم

اگه همینجوری مامان درد داشته باشه

نمیتونیم بیایم

اونم گف نه حتما باید بیاید :/

ولی تو اشپز خونه بهم گفتش که اگه مامان نیاد

توعم نمیای؟ منم گفتم نه

اخماش رفت توهم

دقیقا معلوم شد دنبال اینه که من ببرمشون

فرصت طلب :/

،

جدا از اینا انگار یکی داره با چکش

میکوبه تو سرم 😵‍💫

​​​​​​

​​​

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:23 توسط Boy | 

چند روز پیش از اداره آب اومدن

نامه دادن میخوان چاه آب زمین کشاورزی رو پر

کنن ، همین کارگر بهم زنگ زد تن من لرزید،

امروز چند ساعت درگیر بودیم

همه جوره گیر دادن میخوان تخریبش کنن

کوتاه نمیان اصلا

حالا یه نوبت باید بریم شعبه مرکزی

زور آخرمون رو بزنیم

جدا از اینکه چند صد میلیون هزینه اون چاه

زمین هم غیر قابل کشت میشه.

منم دارم زیر این فشار عصبی له میشم 😵‍💫

​​​​​​

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ ساعت 1:10 توسط Boy | 

‏۵ قانون دنیا👇

۱. قانون مورفی

از هرچی بیشتر بترسی، بیشتر اتفاق میفته.

۲. قانون کیدلین

اگه بتونی یه مشکل رو به طور واضح رو کاغذ بنویسی، اون وقت اون موضوع نصفش حل شده.

۳. قانون گیلبرت

بزرگترین مشکل در محل کار اینه که کسی بهت نمیگه که چیکار باید بکنی.

‏۴-. قانون ویلسون

اگه اطلاعات و هوش رو همیشه در درجه اول قرار بدی، اون وقت پول همین‌ جوری میاد.

۵. قانون فالکند

وقتی مجبور نیستی که تصمیمی بگیری، پس تصمیمی نگیر.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:11 توسط Boy | 

قهوه دادم مادرم

خورد و گرفت خوابید :/

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 18:56 توسط Boy | 

به سرم زده خط تولید لوازم ارایشی بهداشتی

راه اندازی کنم

برای شروع مثلا کرم ضد آفتاب

بیشتر از تولید ماده اولیه اش مهم

جنس درجه یک باید باشه

اکثرا جنس تقلبی میندازن 🥴

​​​​برام جالب بود

ب مرور بیشتر بررسیش میکنم

شاید شد 🤔

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 13:5 توسط Boy | 

حوصلم نگرفت تا مرکز شهر برم

بدم شیشه های ماشین دودی کنن،

بجاش رفتم محل خودمون

راحت تر بگم رید تو شیشه ها رفت 🥴

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 2:9 توسط Boy | 

از این مدل زندگی خسته شدم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 2:0 توسط Boy | 

دیشب دوتا ظرف بود دادم برادرزاده هام

ببرن خونشون، فکر کردم مال اوناس

تازه کلی گفتم از مامانش تشکر کنه

که غذاش خوشمزه بود و...

حالا امروز داداشم ظرف هارو اورده

میگه مال ما نیس 🤪

ظرف همسایه بود 😂

نشستم به خودم میخندم فقط

نوشته شده در جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:34 توسط Boy | 

روز دختر رو به تک تک

دخترای سرزمینم تبریک میگم

✌️

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 22:55 توسط Boy | 

از وقتی ماشین خریدم

داداشم داره تمام زورش میزنه تا اونم ماشینش

رو عوض کنه

بدبخت هرچی داره، داره میفروشه

تا از من بالاتر بگیره 😂

از اول چش نداشت منو ببینه.

درکل امیدوارم خیرش رو ببینه

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 19:5 توسط Boy | 

نوع تربیت من باعث شد که

نه فقط به ادمایی که میشناسم یا نمیشناسم

بلکه ب تمام افراد خانوادمم بی اعتماد باشم

.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 1:42 توسط Boy | 

حقیقت این است که هر انسانی تو را

خواهد رنجاند.

فقط باید آنهایی را پیدا کنی که

ارزش این را داشته باشند که

بخاطرشان‌ رنج بکشی.

-باب مار لی

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 1:25 توسط Boy | 

احتمالا هفته بعد برم قزوین 🥴

اصلا رو مود خوبی نیستم

حال و حوصله سفر ندارم

از طرفی لاستیک ماشینم باید عوض کنم

یکیش مشکل خورده

رفتم شیشه دودی کنم، مدلی ک میخواستم نداشت

رفت شنبه

ی سری افکار بهم ریخته هم دارم

​​​​​​....

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 22:27 توسط Boy | 

دیشب لم داده بودم خونه

یکی از رفیقام زنگ زد بیا جلو در

ادم سمجیه بگم نمیام نمیفهمه،

زورکی منو کشوند پایین

آخر رفتیم دریاچه چیتگر

خیلی وقت بود جایی نرفته بودم حس خوبی داشت

چقدر شلوغ بود

دوتامون ضایع بودیم، اول دمپایی های من

دوم شلوار اون ک هی داشت درمیومد 😂

آپلود عکس

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 10:14 توسط Boy | 

پریشب ساعت 12 شب رفیقم زنگ زده

میگه بابام توراه مونده بیا بریم دنبالش

بدبخت 3 بار پنچر کرده بوده

حالا کجا مونده نزدیکای قم

3 تا زاپاس گرفتیم گذاشتم تو ماشین رفتیم

جالب تر اینه ک حتی زاپاسی ک برده بودمم

پنچر شد 😂

شانسی یه خدمات خودرویی پیدا کردیدم

دادیم درستش کرد

حدودن ساعت 3 رسیدم خونه

آپلود عکس

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 10:9 توسط Boy | 

اگه یه نگاهی به گذشته بندازی

متوجه می‌شی که خدا هر شرایطی که

تو رو توش قرار داره

هم باعث تغییر تو شده

و همچنین باعث بزرگ شدنت

قوی ترت کرده، درسی رو بهت یاد داده

یا شایدم باعث شده آدم بهتری بشی

هر کاری که می‌کنه، یه حکمتی توشه..

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 0:26 توسط Boy | 

چقدر ظرف شستم 🥴

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 1:13 توسط Boy | 

‏از یه سنی به بعد دیگه وقت نمیکنید گریه کنید

دقیقا وسط کار، سر کلاس

همون موقع که داری تختت و مرتب میکنی

همونجایی که وسط یه جلسه ی مهمی

و داری کارو توضیح میدی یا داری لباس میپوشی

بری جایی یه تیکه از وجودت

یواشکی داره درونت گریه میکنه .

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 20:56 توسط Boy | 

دوس دارم برم بیرون بشینم یه گوشه کافه

نوشیدنی بخورم و از ارامش لذت ببرم

اما الان عرضه همین کارم ندارم

فقط دارم خودم، خودم رو

محدود میکنم

​​​

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 20:48 توسط Boy | 

اگ دیدید کم پیدا یا ناپیدام

یعنی تو اوج گوشه گیری و بیحالی ام

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 20:45 توسط Boy | 

مسجد محل ما الان داره پشت بلندگو شعار میده :/

یکم تاخیر دارن متاسفانه

​​​​​​

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 19:8 توسط Boy | 

یهویی تلوزیون دیدم

حملات سپاه 😵‍💫

نظرتون چیه راجبش؟!

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 21:26 توسط Boy | 

می‌خواستم سعی کنم ادمارو دوست داشته باشم

اما هر بار بهم ثابت می‌کردن که ارزششو ندارن

و جز نفرت و کینه لایق چیز دیگه ای نبودن

وقتی تماشاشون می‌کردی

می‌فهمیدی چقدر می‌تونن کثیف باشن

و پشت نقاب مهربونشون

یه هیولای ترسناک خوابیده

که هر لحظه تغییر شکل می‌ده

نمی‌شه دوسشون داشت، غیر ممکنه.

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 20:29 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme