داشتم حساب کتاب کارارو میکردم

یهو دیدم کارگرا دعواشون شد

افتادن ب جون هم مثل سگ همو میزدن

یهو دیدم چاقو کشیدن پریدم وسط

بدنمم از دیروز درد میکرد

تا جدا کنم داشتم از نفس می افتادم دیگ

خداروشکر فعلا حل شد

فقط فکرم این بود ک اونجا خونی ریخته نشه

چون بازم درگیر دادگاه پاسگاه میشدم

تا چندساعت نشسته بودم اونجا

ولی هرچی سعی میکنم روزای ارومی بگذرونم

نمیشه انگار :(

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 17:3 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme