مادرم کم کم داره از دست و پا می افته

و این فشار رو دوش منه

و بقیه داداشم اهمیت نمیدن و

دارن خون منو تو شیشه میکنن

کاش میتونستم رها کنم و برم

ولی عذاب وجدانش ....

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 23:33 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme